|
|
|
|
وقتی در بلند ترین نقطه کوه پایم می لغزد و هیچ دستاویزی نیست و هیچ تکیه گاهی و هیچ.. در سراشیبی این جاده های سرد این جاده های تاریک و تلخ دست مرا بگیر
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
روز عاشورا علم را تا کمر خم کرد،لات عاشق وقتی دسته به روبروی خانه ی فریبا رسید
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
خنده ی دختران کوچه در حضور فریبا وقتی باد کلاه از سر لات کچل عاشق بر می داشت
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
می گریست درخت وقتی که تیری در قلبش می زد لات چاقو کش *** بر تن تمام درختان قبرستان نوشته بود "فریبا" روح سرگردان یک لات عاشق با چاقوی ضامن دار دسته استخوانی اش
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
مثل یک کبوتر چاهی مرا در قناتهای پی در پی در بلند ترین شاخه یک بلوط کوهی بجویید
این سرزمین برای پا های من کوچک است نمی بینی لاشه ی شتران تلف شده در صحرا را در کوچه های مصر من
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
چون کلاغی هستم سیاه و پیر در مردابی پر از لاشه ی متعفن در گندابه ای حوالی روستایی مخروبه که حتی توان جویدن جگر مرغی پلاسیده را نداشتم چون کلاغی پیر کاش سیصد سال در رودخانه های کثیف زندگی می کردم نه! نه! خنده دار است ستاره ی دور از دسترس این گلستانی که نامش زندگیست مثل بیابانی است بی پایان و ما چون شتران احمق به امید رسیدن به هیچ سرگردانیم شترانی که ته مانده غذاهای ماه پیش را نشخوار می کنند کاش طوفانی خروار ها خاک را بر سر ما می ریخت و در این بیابان بی انتها دفن می شدیم دفن! این پایان خوبی خواهد بود برای کلاغی پیر یا شتری خسته یا من! چه فرقی می کند؟ در گندابه ای حوالی روستایی مخروبه سالیان درازیست که مرده است این کلاغ سیاه و پیر
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
چه می دانی؟
چه برگ ریزانی بود
راستی یادت باشد برایم سنگ قبری سیاه بخر و با خط سفید بر روی آن بنویس که می داند؟ این پاییز آخر چه برگ ریزانی بود جز این کسی که اینجا خوابیده است کاش حرفهایش را نمی خورد کاش در خود نمی مرد و این عاشقی اش را به پایان نمی برد یادم رفت بگویم برایم فاتحه بخوان آنهایی که دیده اند گفته اند: برزخ سرزمین انتظار طولانی است و هر ثانیه اش هزاران سال آه ای کاش آنجا در آغوش می کشیدم معشوقه ای که هزاران سال از من کوچکتر است نمی دانی این پاییز آخر چه برگ ریزانی بود
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
دارم مثل یک فسیل به دستهای کاوشگری پیر در سالهای نیامده امیدوار می شوم که تمام تاولهای روی استخوان چشمانم را گواهی دهد که این فسیل متعلق به کسی است که بسیار می گریست متعلق به کسی است که دیگر نیست صدای ناله های او را اما می توان شنید دارم مثل یک فسیل در لابلای خاطرات زمین خواب می بینم کاش شهاب هایی دوباره نسل ما را منقرض می کردند و این بهانه ای بود برای مردن برای رفتن کاش برای تمام گریه هایم دلیلی محکمتر داشتم مثل فضیل عیاض یا مثل یعقوب کاش می شد حتی زلیخا باشم یا حتی ..... در گذشته ای نچندان دور در خوابی طولانی فرو رفته ام مثل اصحاب کهف تا کی باید به سمت مرگ بگریزم خسته ام مثل کاروانی که از پس کویری تشنه به برکه ای خشک می رسد خشک! مثل چشمان تو که حتی برای کشته های کربلایش نم اشکی نمی ریزد خشک مثل دستهای من مثل لبهای تو که دعای تمام قنوت های هر شبم شده بود دارم مثل یک فسیل خواب می بینم و امیدوار دستهای یک کاوشگر در سالیان بسیار دورِ نیامده از پیش
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
در این روزهای پاییزی هیچ کسی جز درختان حیاط اینجا شعرهای مرا نمی خوانند شعرهای مرا درک نمی کنند نمی بینی!؟ وقتی بر روی نیمکت چوبی حیاط، نشسته ام سر در گریبان غمگین، افسرده و شعرهایم را زمزمه می کنم بر سر و رویم مرگ می بارند برگهای پائیزی آشوبی می شود وقتی از تو می خوانم بادی می وزد در میانشان و می رقصند شبیه رقص دخترکانی که هر شب در خوابهایم می بینم حتی مرغ مینایی که گاهی با من صحبت میکند سکوت کرده و گریه می کند مرا دیوانه می پندارد مرغ مینا تو هم نیز در این روزهای پاییزی هیچ کسی جز درختان حیاط اینجا شعرهای مرا نمی خوانند برگ می بارند مرگ می بارند بر سر و رویم درختان این حیاط قدیمی وقتی برای تو شعر می خوانم
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
ماجرای عشق محی الدین عربی به" نظام دختر جوان اصفهانی" ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امام خمینی هر وقت از ابن عربی نام می برد میگفت: آن بزرگمرد..شیخ کبیر...عارف بزرگ امام در نامه تاریخی اش به گورباچف او را به خواندن آثار ابن عربی دعوت می کند ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ابن عربي (638-560) دركتاب ترجمان الاشواق[مفسر تمناها] ـ همانطور که در مقاله پيشين آمد ـ شرح عشق و شيدايي خود و نظام دختر مكين الدين پارسازاده اصفهاني را تصنيف مينمايد. مجموعه اشعار اين کتاب، صرفاً تاليف عارفی باهوش و شاعری که ماهرانه و جسورانه تفکر انتزاعيش را در استعاره های جنسی می پوشاند نبود، بلکه بيشتر کوششی بود از جانب مردی بزرگ و اهل معنا و فکر برای توضيح هرچه موجزتر تجربه و حيرت شخصی و بی واسطه خودش در مواجهه با آنچه او به شدّت هر چه تمامتر احساس ميکرد که آميزه گيج کننده ای بود از زيبايی ظاهری و بلوغ و حکمت معنوی در شخص «نظام». اين بانوی جوان بايد تأثير فوق العاده ای در او گذاشته باشد و هيچ شکی نيست که ملاقات آنان و تأثيرش بر وی، يکی از مهمتّرين مراحل زندگی و تفکر ابن عربی را شکل داده است . ببينيد او را چگونه توصيف ميکند؛ «اين شيخ، دختری داشت، دوشيزهاي لطيف پوست، لاغر شكم و باريك اندام كه نگاه را دربند مي كرد. محفل و محفليان را زينت ميبخشيد و بيننده را دچار حيرت مي كرد. نامش نظام بود و لقبش عين الشمس و البهاء (چشمه نور و زيبايي) گوشه چشمش فريبا و اندامش نازك و زيبا بود. چون سخن بسيار ميگفت سخن را درمانده ميگردانيد و چون كوتاه ميگفت ناتوان. من او را الگوی الهام اشعاری که در اين کتاب گنجانده شده اند، قرار دادم؛ اشعاری که عاشقانه اند و در عباراتی مودبّانه و آراسته تأليف يافته اند، هر چند نتوانستم ذرّه ای از احساساتی را که دوستيِ استوار او در حافظه ام بر جای نهاد، يا ذرّه ای از لطافت معنا يا اعتدال در رفتار او را بيان کنم، چرا که او خواسته دل و آرزوی جان و دوشيزه پاک و[دُرّ] ناسُفته من است. بااين همه، توانستم که پاره ای از انديشه های مربوط به اشتياق خودم را به نظم کشم و در اينجا، چون هدايا و اشيايی گرانقدر عرضه دارم، جانِ شيفته خود را وانهادم تا به وضوح سخن گويد، کوشيدم تا دلبستگی ژرفی را که احساس می کردم، علاقه عميقی را که در آن ايام گذشته مرا عذاب می داد، و اندوهی را که هنوز وقتی آن انجمن شريف و آن دختر جوان را به ياد می آورم متأثرم می کند، بيان کنم. در اين اثر هر نامی مذکور افتد بدو اشارت دارد، هر سرايی که مرثيه اش را بسُرايم، سرای اوست که در خاطر من است ... » آشکارا اين دختر، که در عين حال هم به لحاظ جسم و هم به لحاظ جان جذّاب وخيره کننده بود، برای ابن عربی يک الهام به معنی دقيق کلمه بود، الهامی که شهوتی قوی با حکمتی نادر را در هم می آميخت تا بصورت درخشانی، آنچه را که هانری کربن همدلی ماده و روح می نامد نمايان سازد. او درباره زيبايی معشوقه اش می گويد: «ای مشک! ای ماه تمام! و ای شاخه روييده در تپّه های شنی! شاخه چه سرسبز است، ماه چه درخشان، و مشک چه خوشبو! ای دهان خندانی که آب و شادابی ات را دوست دارم! و ای آب دهانی که از تو، عسل سپيد چشيدم! ای «ماه»ی که پوشيده در سرخی ای که از شَرم بر گونه ات نشسته بود، بر ما پديدار شدی! اگر نقاب اش را برمی داشت عذابی بود؛ هم از اين روی، نقاب زد خورشيد بامدادی است که در آسمانی بر آمده است؛ شاخه روييده در تپه های شنی است که در باغی کاشته شده است از سَرِ ترس، مدام بدان خورشيد می نگرم، و آن شاخه را از بارانِ ريزان، آب می دهم اگر آن خورشيد برآيد به چشم من شگفت خواهد بود، و اگر فرو رود، مرگ مرا سبب خواهد شد از آن زمان که زيبايی، تاجی از زر ناب بر سر او نهاد، مهرِ زر در دلم افتاده است اگر ابليس فروغ رخ او را در آدم ديده بود از سجده بر او تن نمی زد اگر ادريس خطوطی را که زيبايی بر گونه های او رقم زده بود می ديد، هرگز دست به نوشتن نمی برد اگر بلقيس استراحتگاه او را ديده بود، تخت و بارگاه به خاطرش خطور نمی کرد» و درباره جمع اضداد در معشوقه اش چنين می گوييد:
«جانم فدای دوشيزگانِ زيباروی عشوه گری که،آنگاه که رکن يمانی و حجرالاسود را می بوسيدم، با من بازی می کردند! آنگاه که در پی آنان گم شده باشی هيچ راهنمايی جز رايحه شان، که دلپذيرترين نشانه است، نخواهی يافت. شيفتگی ام مرا واداشت تا با يکی از آنان عشق ورزی کنم، زيبارويی که در ميان انسان ها همتا ندارد اگر نقاب از چهره برگيرد، برقی به تو خواهد نمود، همچون خورشيدی که تابشی مدام دارد. سپيدی پيشانی اش سپيدی خوشيد است، و سياهی طرّه گيسويش سياهی شب! خوشيد و شب در کنار هم! از شگفت انگيزترين صورت هاست. کنار آفتاب روئی چون او، شب ما چون روز است و در سياهی گيسوان مشکين اش در نيمروز خواهيم شد. ماه تمام در تاريکی گيسو برآمد؛ و نرگس سياه، همنشين گل سرخ شد. دختر نازک اندامی است که زنان زيبا روی مبهوت اويند، و تابش چهره اش، بر ماه پيشی گرفته است اگر در خاطر آيد، عالم خيال، او را آزار و آسيب رساند، چه رسد به اينکه به چشم آيد! لعبتی است که چون به يادش می آورريم، ياد ما آبش می کند و ناپديدش می سازد! لطيف تر از آن است که به نظر گاه آيد! توصيف، خواست که او را به شرح عرضه کند، اما او از توصيف برتر نشست و توصيف درمانده شد. و هرگاه بخواهد وصف او باز گويد، هميشه ناتوان می ماند اگر کسی که در طلب اوست به اسب های خويش استراحت دهد، ديگران به توسن فکر استراحت نخواهند داد. شادی ای است که هر که را از عشق او بسوزد و بگدازد، از مرتبه انسانيت در گذراند. سوز و گدازی از اين که مبادا، گوهر پاکش به آلودگی هايی که در آبگيرها هست بيالايد درخشش اش از درخشش خوشيد در می گذرد صورتی است که با هيچ صورتی قياس اش نمی توان کرد فلک نور در زير پای اوست و تاج او، فراتر از افلاک است» او همچنين در باره هيبت معشوقه اش می گويد: «آه، زن بی وفا! که با طرّه های افعی مانندِ گيسويش هر که را بخواهد به او نزديک شود نيش می زند و چشمان آرامش بخش خود را به او می دوزد و او را آب می کند و با حال بيماری در بستر وامی نهد از کمان ابرو، خدنگ نگاهش را پرتاب می کرد، و از هر سو که درآمدم کشته شدم در واقع، او دختر عرب است، امّا در اصل، از دخترکان فارس است زيبايی برای او، رديفی از دندان های مرواريدگونِ زيبا به رشته کشيده است،سپيد و پاک همچون بلور. چون نقاب از چهره بر انداخت بيمار شدم، آنگاه زيبايی و شکوهش مرا به هراس افکند از آن زيبايی و شکوه به دو مرگ گرفتار آمدم، بدينسان قرآن به او اشارت کرده است. گفتم:چرا نقاب برانداختن ات مرا به هراس افکند؟ در پاسخ گفت: دشمنانت باهم وعده کردند که به هنگام تابش خورشيد بر تو هجوم آورند. گفتم: من در قرقگاه آن گيسوی سياهم که چهره تو را پوشيده می دارد، پس آن را به هنگام هجوم دشمنان فرو هِل
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
ما همه شبیه همیم با اندکی تفاوت مثلا کمی بور تر یا سبزه یا مثلا کمی کچل تر ما همه شبیه همیم باید قبول کنیم این تفاوتهای کوچک جلوی کار او را نخواهد گرفت وقتی هوس مردن مارا بکند ما همه مثل همیم مثل باد مثل آب مثل ابر آرام باش تا راحت تر جان بدهیم وقتی قرار است بمیریم بی انکه بدانیم برای چه؟ چه فرقی می کند من کمی کچل تر باشم یا کمی سیاهتر از تو ما همه مثل همیم ما به ناچار باهمیم مثل دو درخت در فاصله ای نچندان دور اما با هم تا وقتی که....... بگذریم آرام باش !مثل من مثل تمام کابوسهایی من که هر شب می بینم مثل گذشته های من که به دست فراموشی این سالهای اخیر سپرده ام آرام باش آرام وقتی قرار است بمیریم چه فرقی میکند ما همه مثل همیم
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
مرا بیدار نکن به خوابی دلخوشم که تو در آن باشی! می دانم تعبیرش تلخ خواهد بود مثل وقتی که تو در خوابم قهقهه می زدی وچنین تعبیر کردی : که من خواهم مرد مثل یک پلنگ زخمی بر فراز صخره ای در حسرت رسیدن به ماه مرا بیدار نکن بخند در خوابهایم قهقهه بزن حتی اگر تعبیرش تلخ باشد تلخ
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
بر فراز شاخه ی درختی برصخره ای بلند خانه ای ساخته ام تنهای تنها در دریایی زیبا و وسیع حرکت می کنی تو بی هیچ دغدغه ای می روی بی هیج دلهره ای در عمق چشمان گرسنه ام نقش بسته ای اما دردی کهنه در بالهایم جا به جا می شود وقتی به تو فکر می کنم ماهی سفید کوچک! من کاکایی هستم "مرغ ماهی خوار" از سواحل چشمان من دور شو دور .... هرچه دور تر.... بهتر
کاکایی* نام نوعی پرنده دریایی است که ماهیخوار است
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
حتی در آینه خودم را نمی بینم تا دستی به سرم بکشم تا موهای سفیدم را شانه بزنم آه، ای خاطرات روزهای رفته از دست چگونه باید از آبشارهای این رود برگرم مثل ماهی ها هرچند می دانم به دریا نمی رسم به دشتی می رسم ، لم یزرع مثل گونه های تو وقتی به گریه های من خیره می شوی دشتی است خشک و ترک خورده مثل لبهای تو که حسرت بوسه ای را در خود پنهان کرده است مرا این رودخانه با خود برد باور نمی کنی هر روز به گنجشکهای روی درخت چنار که در هم می لولند خیره می شوم و گریه می کنم
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
تشنه ام ، مثل کاروانی خسته که از پس راهی طولانی در کویر خاک و خاکستر به برکه ای خشک می رسد خشک، مثل دستهای ترک خورده ی پدرانمان مثل لب های تاول زده ی برادرانمان خشک، مثل چشمهای من ... چشمهای تو وقتی مقتل علی اکبر را می خوانند ودر تب و تاب گریه می سوزیم اما دریغ از بغضی ..دریغ از اشکی
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
هر روز در ازدحام پاهایی خسته و چشمانی خواب آلود منتظرم... مثل جوجه عقابی در اوج صخره ای ...تنها با دهانی تا بناگوش باز هر روز در ازدحام آهن و آدم سرگردانم مثل قاصدکی اسیر در کنج حیاطی قدیمی هر روز خسته بر می گردم از ازدحام تصاویری در هم در ایستگاهی که منتظر رفتن است قدم می زنی و می خندی در خوابهایم! به دنبال تو می گردم مثل بچه پنگوئنی در بازگشت مادران بسیار از دریا آه ای فراموشی دیر سال کی به سراغم می آیی دارم به انتها می رسم شاید در این روزها برایت پیراهنی سیاه خریدم مثل سیاهی چشمانت وقتی به من خیره می شوی! صدای سنج های کودکان کوچه را می شنوی! برای چه کسی گریه کنم؟ مرا هم در کربلای چشمانت به تیغ کدامین ابن زیاد سپرده ای سودای ملک ری در خوابهای پریشانم پراکنده است ابن سعد باید از علقمه کف دستی آب بنوشم آب شاید آرام شوم شاید به خواب روم شاید ترا دیدم در خواب هایم وقتی بر لبهای من چوب خیزران می زنی آه ای فراموشی دیر سال کی به سراغم می آیی
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
دیگر برای گریه هایم بهانۀ خوبی دارم وقتی بی هیچ دلیلی به دیوار خیره شده ام و گریه می کنم بچه بودم مادرم می گفت :جن زده شدی پسر! شاید.. مادر ِ لحظه های تنهاییم کاش جن ها تمام بدنم را تسخیر می کردند شاید رها می شدم رها مثل وقتی که باد پیراهن کودکی ام را با خود می برد رها مثل وقتی که باران بر سر کودکی هایم می ریخت
و تو ناله و نفرین می کردی! تمام آسمان خدارا تنها اسمی که به آهستگی از کنارش می گذرم حتی در زیر بارانهای سرد پاییزی در محله های قدیمی کودکی هایم دیگر برای گریه هایم بهانۀ خوبی دارم پشت این نقابی که نیشش تا بناگوش باز است مردیست غمگین و خسته ایستاده در انتهای راهرویی که به سرد خانه ای تاریک ختم می شود مردی با تمام آرزوهای بر باد رفته مثل فانوسی دریایی که همه بادیدنش خوشحال می شوند ولی کسی به او نزدیک نمی شود پشت این نقاب خندان کسی است که سالیان درازیست مرده است دیگر برای گریه هایم بهانۀ خوبی دارم وقتی بر من هجوم می آورد کودکی هایم و تمام آنهایی که در گوشه های ذهنم رسوب کرده اند دیگر برای گریه هایم بهانه خوبی دارم درکوچه ای که صدای پاهای مرا در آن نمی شنوی ودرخت تاکی که همیشه از روی دیوار چشم به راه مسافرانش بود خانه ای که ساکت بود و آرام و زمین کوچک فوتبال ما دیگر برای گریه هایم بهانۀ خوبی دارم وقتی تمام پلهای پشت سرم را خراب می کنی و تنها سنگ قبری می ماند سیاه و ساکت و تنها در کنار گنبد علی صالح
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
۱نمی دانم چرا من اینچنین هستم کمی مستم کمی هم مثل افکار پریشانم چنان مردی که از راه درازی او به مقصد می رسد هستم گمانم اینچنین باشد که هر روز از پی دیروز مرا چون تب فرا گیرد درون سینه ام یک آتش جانسوز پا گیرد و می سوزاندم یکریز و پی در پی بسان مرده های مکتب هندو و یا چون عاشقان مذهب بودا نمی دانم چرا من اینچنین هستم کمی مستم ************ ۲ کار برادرانش بودهبه تهمتی کشته بودنشجوان ناکام رادیروز در خیابانهای شهرگریه می کردندتمام درخت های ایستادهدر کنار خیابانی که به کوه ختم می شدحتی برایش گریه نکردندگریه نکردیمبی آنکه بخواهیمکشتیمشبرادر ناکام راو در خاطره ی آینده دفنش کردیمخدا او را بیامرزدکمی زخمی بودزخمهایی که از جنگکمی هم خستهافسردهانگار پنجاه ساله بوددر خیابانهای شهربر روی دست می بردند****************** ۳ نشسته ام در ایستگاهی که منتظر رفتن است دستم تهی است مثل کویر کویر خشک مرنجاب مرنجان دلم را دیریست این شکسته در حسرت پیوندیست مثل بند زن های قدیمی وقتی قوری های شکسته را بند می زدند کاش دل ما هم .... دستم تهی است مثل چشمهای تو که حتی به نگاهی نمی فریبی ام تا احساس کنم من همان عاشق قدیمی ام کوله بارم را بسته ام قطار نمی آید قطاری که مقصدش بینهایت است تا حتی برایش دست تکان دهم با دستی تهی مثل کویر خشک مرنجاب مرنجان...
+
تاريخ ساعت نويسنده سید عبدالستار کاکایی
|
|